تبليغاتX
جنبه داشته باشیم

گزارش مستند جيم دال ب از گراني!!!
تو خونه نشسته بودم و تو فكر يه سقف بودم(!) كه از بازار زنگ زدن دفتر جيم دال ب گفتن  بيا گروني رو مستند كن...سوار هواپيماي دو نفره اي كه به تازگي از طريق يكي از آشنا هامون از ايرانسل جايزه گرفتم(يعني آشنامون سيم كارت خريده من جايزه گرفتم...چي پارتي بازي؟!)(ايرانسل آفريقاييه...اينا نهايت چيزي كه بلدن ايدز گرفتنه...پارتي بازي چيه!) و رفتم پشت بازار فرود اومدم...از فروشنده هاي چيز رد شدم و رفتم تو بازار...صحنه هايي جلوي چشمم ديدم كه باورم نميشد...فقر و بدبختي همه جاي بازار ديده ميشد...يه زن جووني كه خيلي وضع مناسبي هم نداشت دخترشون به زور آورده بود تو بازار و ميخواست مجبورش كنه يه چيزي رو بفروشه...دختر گريه ميكرد ميگفت نميفروشم...نميفروشم..مادرش زد تو گوشش و گفت من يه عمره دارم ميفروشم...تو هم بايد اين كار رو بكني...منو تو برگزيده ايم...دختره ولي گريه ميكرد و ميگفت مامان من ميخوام درس بخونم...اين كار زشته...فردا نميتونم سرمو بالا بگيرم...ولي مادرش به حرفش گوش نداد و اونو گذاشت تو مغازه و گفت پشت دخل وايميسي مشتري ها رو تك تك راه ميندازي حرف اضافي هم نميزني...دختر گفت به شرط اينكه حق كميسيون خودمو هم بدي...مامانش اشك تو چشش جمع شد و گفت به درك...قيمت چاي و برنج رو ببر بالا...اضافيش مال خودت...مال چشات!(آفتابي شو به خاطرم...قرارمون يادت نره...) دختره هم با چشمان پر از اشك به مامانش گفت دير نكني منتظرم!(نقبي بود به آهنگ يكي از خوانندگان كوردل اونور آبي!)اينجا بود كه من تازه به خودم اومدم فهميدم اين زنه چند سال پيش از شوهرش طلاق گرفته بود و وقتي تونسته بود حضانت دخترش رو از دادگاه بگيره اين مغازه رو از پدرش گرفته بود و توش بقالي زده بود(خودمونيما...يه دفعه چقدر زياد فهميدم!)...(تازه)بعد از اونم فهميدم كه مافياي گروني و اينا چقدر پدر سوخته هستن و اينا...
ولي از اين حرفا بگذريم...واقعا خيلي مردم عجيبي هستيم...با يه شايعه كلا ميريم تعطيلات!...گفتن چاي و برنج گرون شده كلا تيم ملي و زلزله چين و عراق و (فلسطين رو هم بگم كامل ميشه!) رو يادمون رفت و ريختيم تو بازار هر چي چاي (مای) و برنج(مرنج) بود خريديم(هیچی...جو گرفت!)...البته قند و شكر وقتي گرون شد كه مردم يا ديگه از دست برنج و چاي جايي تو خونه نداشتن يا پولي تو جيب...به خاطر همينم رفتن پي كاراي قبليشون كه همون اس ام اس ساختن و فحش دادن به دولت و اينا بود!...نيازي به گفتن نميبينم...همه ديديم چي شد تو اين چند روزه...هم ما هم دولت همه با هم گول چند تا كاسب گلابي محتكر رو خورديم و ديگر هيچ...ولي اي كاش ما مردم ايران(سلام!) چند تا از اين عادتاي زاقارتمون رو ميشد يه جوري كنار بذاريم...اين زود قضاوت كردنا...زود باور كردنا...سريالاي آبگوشتي نگاه كردنا...پشت سر دولت و نظام خاله بازي كردنا و خلاصه كنم مسخره بازي كردنامون براي هيچي...اصلا خدا بيا منو بكش...جيم دال ب رو از اين مردم بگير...تا شايد عوض بشن انشاالله!

اما...دفعه اول یادم رفت پیشنهاد بدم!(واقعا که...):

۱.علی دایی بره تولیدی همه چیز بزنه و رئیس جمهور بشه...در نتیجه همونجور که مربی تیم ملی شد و با تولیدی لباس خودش قرارداد بست برای لباس تیم ملی(و لباس تیم ملی گرون نشد و مردم خوشحال شدن!) میتونه با کارخونه برنج و چای و حتی تخم مرغ خودش قرار داد ببنده که هیچی گرون نمیشه در نتیجه!

۲.رشیدپور از تلویزیون بره بیرون

۳.رشیدپور از تلویزیون بیاد بیرون

۴.گرونی رو بیخیال...نامه علی کریمی به مردم ایران رو بچسب

امیدواری امروز:به امید سوراخ شدن استقلال در برابر پگاه
تبصره الحاقي به همين اميدواري كوفتي:درسته كه قهرمان شد...ولي سوراخ كه هست هميشه!

+ زاييده ذهن محسن طيب - پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 - 12:28 |