تبليغاتX
جنبه داشته باشیم

در راستای زدن پوز سریال سازان ترکیه و نیز در راستای اینکه میشود و میتوانیم (!) اینجانب با صرف هزینه شخصی و وام گرفتن از بیت المال جیم دال ب یک قسمت از سریال ((دسته کلید اسرار)) را به صورت آزمایشی تولید نمودم که با قرار دادن متن فیلمنامه در اینجا ضمن رسیدن به اهدافی که در بالا ذکر شد فک شما را نیز از کار خواهم انداخت.
قبل از هر چیزی برای اونایی که سریال اصلی رو ندیدن باید بگم که تو این سریال یه مجری اول میاد یکم نصیحتمون میکنه بعد یه داستان عبرت آموز پخش میشه که یکم بیشتر نصیحتمون میکنه (و البته واقعا بعضی وقتا خوب از کار درمیاد) و این چرخه 4-5 بار با داستانای مختلف تو هر قسمت تکرار میشه.حالا بخونید
مجری:در زندگی ما همیشه مواقعی هست که اعمالی که انجام میدیم ارتباط عجیبی با سرنوشت خودمون پیدا میکنن و به نوعی ضررها و زیان هایی که برخی افراد از اون اعمال متحمل شدن خودمونو یه روزی خفت میکنن.خفت که البته نه...درگیر میکنن.آقا بیا برو ببین اصلا خودت
داستان:در حالیکه موسیقی غمگینی شنیده میشود(محسن یگانه-روتو کم کن بی حیا) مردی پشت کامپیوترش مینشیند و دستگاهی که یک سوراخ رویش است را از طریق پورت یو اس بی جلوی کیس (جزئیات رو حال کنید) به کامپیوتر متصل میکند.ویندوز دستگاه مذکور را نمیشناسد (100 درصد طبیعی نوشته شده) و مرد بعد از زور زدن های بی نتیجه پا میشود و میرود که یک سی دی ویندوز از کفاشی سر خیابان بخرد.او میداند که چند قدم بالاتر یک موسسه کامپیوتری سی دی ویندوز سرویس پک 3 را 1500 تومان میفروشد.اما کفاشی همان سی دی را 150 تومان ارزانتر میدهد.صحنه به بیل گیتس کات میخورد.در پارکینگ خانه اش مشغول نوشتن کد ویندوز است.صحنه دوباره به همان مرد کات میخورد.او مرده است.وقتی که سی دی ویندوز را از کفاش سر خیابان میخرد سی دی از دستش به زمین می افتد قل میخورد و به توی جوب میرود.مرد مذکور سعی میکند که به توی جوب برود.اما ساختمانی به دلیل گودبرداری غیر کارشناسی در نزدیکی او فرو میریزد.65 نفر کشته میشوند.او ولی فقط انگشتش بریده میشود.به بیمارستان(غسالخانه) فیاض بخش میرود.آن جا کارش را با سرویس بی نظیر بیمارستان میسازند!
پیام اخلاقی:سی دی ویندوز رو ولش کنید.دلیل اصلی مردن این آقا این بود که اون چیزی که به کامپیوترش وصل کرد فلش مموری اسنادی بود که با جاسوسی و دوز و کلک از جا های مهم کشور به دست آورده بود و میخواست بفرسته اونور آب
مجری:در آداب و سنن ما که هزاران سال عمر دارن همیشه طبق یه روال عادی دانشجو مرد بوده و هست.همیشه با تحمل سختی هایی درس خوندن رو تجربه میکنه و همیشه هم به خاطر سختی هایی که میکشه سربلنده و مغرور.ببینید
داستان:در حالیکه کماکان موسیقی غمگین قبلی شنیده میشود دانشجویی در پاسی از بوق سگ از خانه خارج میشود تا به کلاس ساعت 8 صبحش برسد.از در خانه که خارج میشود هنوز چند قدمی نرفته است که چند نفر شتر زورگیر سد راهش میشوند.مجبور میشود لپ تاپ و موبایلش را تحویل این عزیزان بدهد.ساعتش را با التماس نگه میدارد.نگاهی به ساعت میکند.هنوز 7 ساعت وقت دارد(!)-کنار خیابان منتظر تاکسی میشود.با محاسبات دقیقی که انجام داده است 6 ساعت و نیم دیگر باید دانشگاه باشد.دانشگاه انتهای همان خیابان است.یک پیکان آلبالویی جلوی پای دانشجوی مذکور توقف میکند.عجیب است.در آنوقت شب 3 مسافر دیگر هم درون ماشین نشسته اند.صحنه کات میخورد به بیابان های اطرف تهران.دانشجو که لباسی یه تن ندارد و حالا معلوم شده پسر است در بیابان سرگردان شده است.بیخودی هم فکر بد نکنید.از صدای کلفتش که در حال گریه ضایعی به گوش میرسد فهمیده میشود که پسر است...وگرنه آنجا خب هوا تاریک است (نکته سنجی نویسنده)...ماشین گشت ارشاد در وسط بیابان پسر را میگیرد.او به دلیل اینکه لباسی تنش نیست کلا معلوم نمیشود که لباسش مورد دارد یا نه...گشت ارشاد تصمیم میگیرد او را آزاد کند اما پسر با التماس از آن ها میخواهد که حرف هایش را بشنوند.او میگوید سرنشینان یک پیکان آلبالویی او را دزدیدند و پس از سرقت اموال و لباس هایش رهایش نمودند.گشت ارشاد یک مانتوی گشاد به پسر میدهد تا تنش کند.دانشجو خوشحال ازینکه مسئله لباسش حل شده نگاهی به ساعت می اندازد.3 ساعت وقت دارد.با همان ماشین گشت ارشاد به دم در دانشگاه برده میشود.از در دانشگاه که میخواهد داخل برود حراست جلویش را میگیرد.از او کارت میخواهد.کارت ندارد که بدهد.ولی قول میدهد که بعدا کارت بیاورد چون الآن باید برود که به کلاسش برسد.فقط 5 دقیقه وقت دارد.اشتباه فکر کردید.کسی به مانتویی که تنش کرده نمیخندد.مانتوی گشاد در دانشگاه برای پسران خیلی وقت است که مد شده است.دختران ولی لباس پسرانه میپوشند.به توی کلاس وارد میشود.کف میکند.استاد نیامده است!                                                                      پیام اخلاقی:همیشه شماره دوستان "استاد دوست" همدوره ای را داشته باشید تا از آخرین اخبار استاد مربوطه با خبر شوید.       
 
مجری:(فقط کف بیرون میدهد!)           

داستان:۳ سرنشین پیکان آلبالویی خودشان قبلا دانشجو بوده اند و مورد دزدی با همین پیکان آلبالویی توسط یک دانشجوی دیگر قرار گرفته اند.خود آن دانشجو هم توسط یک دانشجوی دیگر و این داستان ادامه دارد گویا...!

پیام اخلاقی:همون کاری که مجری کرد اون بالا!

مجری:و در پایان از اینکه فرصت نشد داستان عبرت انگیز جیم دال ب و هفت کوتوله رو به تصویر بکشیم عذر میخوایم.وقت تنگه و درس برای خوندن زیاد.تا بعد                                                                                                                         

ب.ن مهم مهم:اینکه من چند هفته اس نیستم و کلا نباشم بهتر از اینه که اینجوری بیام فقط و فقط بخاطر برنامه فشرده درسی میباشد.از همه دوستانی که یه قرن و نیمه به وبلاگشون سر نزدم معذرت میخوام.خواهشا موقعیت منو درک کنید.تا یکی دو هفته دیگه تازه از این بدترم میشه اوضاع.با تشکر

+ زاييده ذهن محسن طيب - پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 - 14:23 |

در راستای زرد بازی و نیز نشان دادن اینکه سریال های ما هم مورد دارند و فقط یانگوم نیست که دچار سانسور قرار گردیده نموده میشود پس از رایزنی نکردن (!) با وزارت ارشاد برای اولین بار در تاریخ بخش های سانسور شده یک سریال ایرانی (اونم چه سریالی) به صورت زیرزمینی و اینترنتی منتشر میشود.به امید روزی که بتوانیم روزمینی منتشر کنیم و بجای روش های اینترنتی از روش های حضوری استفاده نماییم!البته هدف ما بیشتر اینست که به دلایل طولانی شدن ساخت این سریال (بیش از 5 سال) پی ببرید.
روند ساخت فصل رویارویی یوزارسیف و زلیخا (که هنگام پخش دچار جرح و تعدیل و اینا شد)
برداشت اول
یوزارسیف به همراه خدمتکار اعظم زلیخا در حال رفتن به طرف اتاق زلیخا هستند.خدمتکار دیگری کلید اعظم (!) را نزدشان می آورد.خدمتکار اعظم کلید اعظم را به گردنش می اندازد.کلید بزرگ و سنگین است.گردنش میکشند.به طرز مشکوکی کات داده میشود.
نقش خدمتکار قبلی به دلایل مشکوکی حذف میشود.بازیگر جدیدی به گروه اضافه میشود.پس از ماه ها تحقیق گروه به این نتیجه رسیده که کلید کوچکتر هم آن زمان وجود داشته است.
برداشت دوم
یوزارسیف به همراه خدمتکار زلیخا که کلید را در دستش دارد به در اول میرسند.خدمتکار در را با همان کلید باز میکند.درها یکی یکی باز میشوند.به در آخر که میرسند خدمتکار میفهمد که درها را نبسته است و اینگونه ممکن است یوزارسیف فرار کند.دوان دوان به سمت در اول میرود.همه درها را قفل میکند.جو او را گرفته است.در آخر را هم قفل میکند.یوزارسیف اکنون بین در آخر و در پشت سرش گیر کرده است.کارگردان ولی کات نمیدهد.9 ماه بعد جنازه بازیگر نقش یوزارسیف را بیرون می اورند.شیطان میخندد!
برداشت سوم
به سلامتی به در آخر رسیده اند.بازیگر جدید نقش یوزارسیف وصیت خودش را کرده است.خدمتکار هم خواهر خود بازیگر است.اینجا مرگ با کسی شوخی ندارد.در آخر باز میشود.زلیخا  یوزارسیف را به داخل دعوت میکند.خدمتکار با یک اشاره یوزارسیف دود میشود.وای خدای من او یوزارسیف نیست الیاس است....!
پروزه مدتی به دلیل انتشار سی دی بازیگر زلیخا و الیاس متوقف میشود.همه تکذیب میکنند و قضیه به خیر و خوشی تمام میشود.
برداشت چهارم
حالا یوزارسیف و زلیخای جدیدی انتخاب شده اند.بازیگران از طرف کاهنان معبد تهدید میشوند که اگر کاری بکنند خانواده و بستگانشان را به باد فنا خواهند داد.در آخر باز میشود و یوزارسیف وارد سرای زلیخا میشود.زلیخا اینبار یک مرد است که گریم کرده و به صورت زن درآمده است.چون اتفاق قبلی فضا را مملو از ترس نموده است.یوزارسیف هم یک مرد است.آن ها مثل دو مرد مینشینند و با هم صحبت میکنند.زلیخا ارشاد میشود وبه زلیخاتون تغییر نام میدهد!
برداشت پنجم
همه شاکی شده اند.5 سال است که پروزه لنگ این سکانس مانده است.زلیخا اینبار یک بازیگر خانوم خارجی است.این دفعه در یکی از کاخ های خارجی پوتیفار فیلمبرداری میکنند.چون در خارج زن های خارجی میتوانند بی حجاب بیایند جلوی دوربین سریال های ایرانی.نتیجه کار به دلیل جوزدگی بازیگر نقش یوزارسیف چندان (!) راضی کننده نیست.                                                                           
برداشت نهایی
پس از حضور ناموفق در خارج (بر خلاف مرگ تدریجی یک رویا که کاملا خیلی زیاد و بسیار موفق بود) دوباره گروه به ایران برمیگردد و به دنبال یک یوزارسیف و زلیخای خوب میگردد.بازیگران پیدا میشوند.صحنه ای که در تلویزیون دیدید ساخته میشود.همه چیز به خوبی تمام میشود!
سانسور های برداشت آخر:
یوزارسیف به سرعت در حال فرار از دست زلیخاست.درها به دلایل نامعلومی به روی یوزارسیف باز میشوند.در آخر ولی به دلایل نامعلومی دیرتر باز میشود.یوزارسیف با صورت به در میخورد و بیهوش روی زمین می افتد.صحنه به بیمارستان آمن حوتپ کات میخورد.تخت 19 بخش ارتوآمن حوتپدی...یوزارسیف تا گردن توی گچ است.چشمانش را که باز میکند زلیخا را بر بالین خود میبیند.لبخند زلیخا یوزارسیف را میترساند.با خودش فکر میکند نکند وقتی بیهوش بوده زلیخا....
از بیمارستان که مرخص میشود یکراست نزد پوتیفار میرود.پوتیفار با دیدن یوزارسیف درجا سکته میکند و میمیمرد.یوزارسیف به آینه نگاه میکند.صورتش له شده است.فردای آن روز بیانیه ای رسمی از طرف زلیخا منتشر میشود.زلیخا در آن بیانیه هر گونه ارتباط با موجود له شده ای به نام یوزارسیف را محکوم نموده و نظر ملت را به محمد رضا گلابی زار جلب میکند.
شایعه تکمیلی در همین راستا:گلابی زار قرارداد بازی در قسمت دوم یوزارسیف را امضا کرد!

مطلب دچار جرح و تعدیل شد

 


+ زاييده ذهن محسن طيب - پنجشنبه هفتم آذر 1387 - 13:26 |