تبليغاتX
جنبه داشته باشیم

چند روز پیش خبر اول اخبار گوگل بحث بستن تنگه هرمز از طرف ایران بود. که ایران گفته بود اگه نفتمون تحریم بشه تنگه هرمز و می بندیم و اینا. نه بحث تحریم بحث جدیدی بود و نه بحث بستن تنگه هرمز. میدونید ایندفعه چی شده که اینقدر همه چی داره بیخ پیدا میکنه؟
همه جنگا یه بهونه لازم دارن... حتی اگه طرف به هیچی اعتقاد نداشته باشه و تو جنگ هر سلاح ممنوعه و غیرممنوعه ای که میخواد رو استفاده کنه بازم شروع جنگ یه بهونه خیلی محکم لازم داره. یه چیزی که قشنگ دهن هر کی که مخالفه رو ببنده. این دلیل هم بسته به کشوری که میخواد جنگ رو شروع بکنه میتونه بزرگ و قابل باور و یا مسخره باشه. به حال باید یه دلیلی باشه این وسط که این جنگ سر هیچی شروع نشه و در صورت پیش اومدن مشکلات جدی و یا حتی شکست بشه آبرومندانه جمع کرد قضیه رو.
کشورای کوچیک بهونه های کوچیک براشون کافیه... مثلا تصور کنید یه روز امارات بخواد به عمان حمله کنه. کافیه بگن یکی از لوله های فاضلاب عمان تو امارات خالی میشده، بعید میدونم کسی بیاد ازشون بخواد که نجنگن. یا مثلا فکر کنید گینه بیسائو بخواد با ساحل عاج بجنگه... تنها چیزی که چنین کشورایی برای شروع جنگ احتیاج دارن مسخره کردن اسم همدیگه اس. اما هرچقدر یه کشور نقشش تو معادلات جهانی بزرگتر باشه و تاثیری که میتونه رو اوضاع سیاسی و اقتصادی دنیا بذاره عمیق تر، این دلایل هم به همون اندازه بزرگتر باید باشن و موجه تر.
آمریکا رو که همه میشناسیم. ماشالا خدای دلیل و توجیه. تا حالا هم هر کشوری خواستن یه دلیلی سر هم کردن و بهش حمله کردن. اما همیشه اینجوری نیست که این سیستم جواب بده. الآن بیشتر از 8 ساله که نصف دنیا میخوان به ایران حمله بشه... منتظرن که آمریکا این حماقت رو بکنه و قدم پیش بذاره برای شروع جنگ تا از همه طرف حمایتش کنن. اعراب ترسوی ساده (محترمانه ترین صفاتی که برای دولت های نامحترم عربی به ذهنم اومد) و اسرائیل از یه طرف، رقبای ایران تو منطقه به خصوص ترکیه و پاکستان موذی هم از طرف دیگه همه و همه تو دلشون دارن دعا میکنن که آمریکا به التماس هاشون توجه کنه و کاری که خودشون عرضه اش رو ندارن براشون انجام بده... اما زهی خیال باطل.
زهی خیال باطل که آمریکا خودش مثل خر تو گل ایران گیر کرده و از یه طرف مجبوره برا حفظ آبروش تهدید کنه و از طرف دیگه پیشنهاد گفت و گو بده. یه جایی از قول مایک مولن فرمانده قبلی ارتش آمریکا میخوندم یه اشتباه کوچیک از طرف آمریکا کافیه تا ایران بزنه به سیم آخر تو جوابش و اونوقت از اونجاییکه هیچ ارتباطی بین دو کشور برقرار نیست و برقرار هم نخواهد شد انگار، کل دنیا دچار جنگی بشه که هیچوقت پایانی نخواهد داشت.
بعید میدونم جنگی به این زودیا اتفاق بیفته... بوش میاد، تهدید میکنن ولی از این خبرا نیست. تنگه هرمز رو نبسته تنشون به لرزه افتاده و قیمت نفت تکچرخ زده. دیگه خدا میدونه جنگ بشه دنیا سر از کجا میخواد در بیاره.

ب.ن: یکی نیست بگه امتحانا شروع شده، این کرم ادامه وبلاگ نویسی چیه افتاده به جون ما.
ب.ن 2: خدا وبلاگتون رو برای صاحبش حفظ کنه.
ب.ن3: نوکرم.

وبلاگ انگلیسیم هم به روز فرموده نموده گردیده شد.

http://themeview.blogspot.com

+ زاييده ذهن محسن طيب - شنبه دهم دی 1390 - 15:49 |

چند ماهی میشه که بحث تفکیک جنسیتی حسابی بالا گرفته و دانشجوها هرکدوم نظر خاص خودشون رو دارن در مورد این قضیه. یه سریا ناراضی هستن و بطور کل با طرح مخالف، یه سری کاملا موافقن و لحظه شماری میکنن برای شروع ترم جدید (آقا شروع واقعی رو میگم... تابستون دانشجوهای واقعی 10 مهر تموم میشه!) ولی یه سری هم این وسط هستن که موندن چیکار بکنن. بعضیا با اصل طرح مخالفن اما امتیازهایی که این طرح داره اونا رو راضی نگه میداره. بعضیا هم هرچند از ریشه با این قضیه موافقن اما بعضی مسائل وادارشون میکنه که با شک به قضیه نگاه کنن. من خودم رو جز هیچکدوم از این گروه ها نمیدونم چون واقعا برام تفاوتی نداره و همون روز اولی که مطرح شد این قضیه بی تفاوتی خودم رو خیلی بلند و رسا اعلام کردم و رفتم دنبال زندگیم. اما امروز اگه قرار باشه انتخاب کنم شک نکنید که جز مخالفین این طرح (به این شکلی که داره اجرا میشه) خواهم بود به چند دلیل.
اولین دلیل اینه که متاسفانه همه جای اجرای این طرح عجله دیده میشه. نه از قبل کار تحقیقاتی انجام شده و نه کار زیربنایی که اگه قرار شد همچین طرح عظیمی اتفاق بیفته زیانش به حداقل برسه. چرا میگم هیچ کاری انجام نشده از قبل؟ ساده اس جوابش. کمبود استاد و کلاسی که الآن میبینیم. تا همین الآنشم خیلی از استادایی که ما داشتیم مدرک کارشناسی داشتن و از لحاظ علمی واقعا غیرقابل قبول بودن. مثال زیاده ولی چون این مطلب مخاطب عام داره، اسم بردن و ذکر کردن مسائل درسی و تخصصی بکار نمیاد وگرنه  مطمئن باشید که من دارم از یه فاجعه واقعی حرف میزنم. حالا با انجام این طرح و افزایش کلاس ها، مسئولان محترم دانشگاه ها با کمبود استاد مواجه شدن و به صورت کیلویی استاد استخدام کردن. این رو هیچکسی نمیتونه انکار کنه و تنها چیزی که میشه در موردش گفت اینه که خدا به داد ما برسه از این ترم به بعد.
دومین دلیل که مهم تر هم هست شکل عجیب و غریب پیاده کردن این طرحه. کلاس های تک جنسیتی ولی حیاط* مختلط! خدا وکیلی کجای این کارشناسیه؟ هر کی ندونه فکر میکنه دخترا و پسرا قبل از این تو کلاس همه باهم رو یه نیمکت میشستن و هزار تا اتفاق دیگه میفتاده بینشون که حالا با این طرح ازش جلوگیری میشه. بابا بخدا اینجوری نیست و نبوده و اصلا امکانش نیست که بشه. مگه دختر پسرای ما اینقدر از دست رفتن که تو کلاس دامن از کف بدن وقتی پیش هم میشینن؟ از اونطرف وضع حیاط دانشکده مثل قبله و همه روابط شکل قبلی خودشون رو دارن. خب این آخه چه کاری بود؟ با این کار فقط نظم کلاس ها و به دنبال اون برنامه ریزی های یه قسمت خیلی بزرگ از دانشجوها که کار هم میکنن، برای کار همرمان با درس بهم خورده چون حالا باید تعداد واحد کمتری رو تو روزای بیشتری از هفته پاس کنن. یکی بیاد به من بگه خوبی این طرح چی میتونه باشه با این وضع پیاده کردنش؟
نزدیک دانشکده ما 3 تا پارک هست. 3 تا پارک که به اندازه کافی بزرگ هستن و امکانات مناسبی هم دارن برای اینکه چند ساعت وقتت رو توشون بگذرونی و خسته نشی. دانشجو هم که میدونید از ساعت های بیکاری و فاصله افتادن بین کلاس هاش متنفره. بخاطر همین معمولا تا قبل از این واحدها رو طوری برمیداشتیم که وقت خالی بین کلاس ها نمونه. اما متاسفانه این ترم به خاطر محدودیت های تفکیک، تا دلتون بخواد بین کلاس ها وقت خالی هست و طبق معمول دانشکده فکری برای این وقتای خالی نکرده جز  احتمالا تجهیز کتابخونه کوچیک خودش با کتاب های قدیمی تر و تاریخ گذشته تر.حالا تصور کنید با اجرای این طرح چه اتفاقی میفته؟ شیوع بدبینی تو دانشجوها و بدتر از اون بدبینی به دانشجوها نتیجه اش از الآن معلومه. یکی نیست بگه عزیز من قوانین دانشگاه محدود به فضای دانشگاهه، برای بیرون از دانشگاه چه برنامه ای دارید از این به بعد آخه؟ خودتون قضاوت کنید، و منصفانه اینکارو بکنید لطفا.
چقدر خوب میشد اون زمانیکه فرصتش بود، موقعیتش بود و همه دخترا و پسرا با هم تو یه کلاس بودن، رابطه صحیح بهشون آموزش داده میشد. نه اینکه اینجوری و متاسفانه به اسم دین و شرع از هم جداشون میکردن. آی آقایون مسئول! اگه فکر میکنید دارید به دین و دنیای دانشجوها کمک میکنید بدونید که بدجوری در اشتباهید. من تنها چیزی که دیدم بین دانشجوها در اثر این طرح رایج شده بدبینی به دین و مطرح شدن حرفای کاملا منحرف کننده از طرف بعضی افراد فرصت طلب و کج اندیشه. متاسفانه طرح به اسم دین عملی شده، اما هیچکس از عوامل اجرای این طرح نیومده یه بار درست و حسابی بشینه با مخالفین صحبت کنه و ابهاماتشون رو برطرف کنه. بجاش تا دلتون بخواد اصرار و دعوا دیدیم و از یه طرف هم استدلال های نپخته و ناقص یه سری از دوستان عزیزی که صادقانه و از روی دلسوزی واقعی دارن از این طرح حمایت میکنن بدتر کار رو خراب کرده. چقدر خوب میشد اگه این کارا انجام میشد و همه چیز دوستانه ختم بخیر میشد.

توضیح *: مقصود از حیاط همون محوطه دانشگاهه، حیاط نوستالژِیک تر بود فقط.

ب.ن: میدونی الآن چی میچسبه؟ یه کامنت منطقی و به دور از هر تعصبی، که من رو متقاعد کنه مخالفتم کاملا بی مورده. بسم ا...

+ زاييده ذهن محسن طيب - دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 - 16:10 |

یادتونه؟ تو یکی از کتابای ابتدایی یه آقا پترس فداکاری بود که یه شب دید دیواره ی سدی که در مقابل آب یه رودخونه، دریا یا هر کوفت دیگه ای بستن سوراخ شده و بی درنگ انگشتش رو کرد اون تو و جلوی فاجعه رو گرفت... دقیقا. همون درسی که برای اولین بار با کلمه "کرخت" هم آشنامون کرد. ربطش چیه؟ میگم بهتون.
این چند روز اخیر تو اخبار که چه عرض کنم، از در و دیوار مملکت فقط یه خبر بالا میره و اون خبر کشف اختلاس سه هزار میلیارد تومنیه. عنایت دارید که؟ یه 3 با 12 تا صفر جلوش. اختلاس سه هزار میلیاردتومنی تو وضعیتی که قرون قرون بودجه مملکت باید رو حساب کتاب خرج بشه و هر اشتباه هر چند ناچیز و سهوی میتونه باعث نارضایتی مردمی بشه که همینجوریشم حسابی از مشکلات خسته ان و تنها دلیل صبر و بردباری شون یه سری اعتقادات محکم مذهبیه و همینطور منطقی بودنشون که بهبود نسبی رو بهر حال حس کردن و همین بهشون امید میده برای آینده. اما تو یه چنین وضعیتی شنیدن همچین خبری قبل هر چی مثل یه پتکه تو سر همون مردمی که علیرغم همه مشکلات اجتماعی و اقتصادی دارن با زحمت و تلاش زندگی خودشون رو جلو میبرن.
خیلی از دوستای وبلاگی من شاید این مطلب به مذاقشون خوش نیاد. بالاخره بعد اینهمه مدت ننوشتن شاید انتظار چیز دیگه ای باشه اما چه کنم که ایندفعه نشد و نتونستم ساکت بمونم که مملکتم داره به سادگی آب خوردن به غارت میره، آخه مگه میشه ساکت موند؟ خیلی عجیبه بخدا. یکی دستشو تا زیربغلش کرده تو جیب شلوار مملکت داره همینجوری ازش پول میشکه بیرون اونوقت دولت و مردم و مسئولای کشور بعد سه سال متوجه میشن چی شده؟! هی هی هی. آقا گلش بگیر درشو!
سه هزار میلیارد کم عددی نیستا. اینقدر این عدد بزرگه که همون تعداد صفرهاش اینقدر جذابیت داشت که چندتا سایت و روزنامه کردنش تیتر یک تا خواننده شون بیشتر شه. و متاسفانه اینقدر این عدد بزرگه که از درک بعضی مسئولان هم خارجه و وقتی جلو چشماشون جابجا میشه نمیفهمن اصولا چه اتفاقی داره میفته. و وقتی هم که گندش درمیاد و همه مبفهمن، فلان وزیر میاد میگه آقا عادیه مگه تو دستگاه های دیگه اختلاس انجام نمیشه... و بدتر از اون رئیس جمهورمون هم میگه ما میخواستیم در خفای کامل اموال رو ضبط کنیم، اما امروز عمومی کردنش که به ما حمله کنن...! خداوکیلی میفهمید چی دارید میگید؟ بی عرضگی یه دولت و مسئولانش رو اینجوری میخواید ماست مالی کنید؟ جواب اون بدبختی که بخاطر دو میلیون وام چند سال باید بره بیاد رو چی میخواید بدید؟ اینا هیچی آقا... مردم رو چی فرض کردید؟ نه جون من چی فرض کردید؟ بعد هم انتظار دارید که تا تقی به توقی میخوره صدای اعتراض بلند نشه و مردم صبور باشن. نمیشه که برادر من. حساب همه کارای خوبی که کردید هم جدا. تو این یه مورد قبول کنید که حسابی مقصرید.
کاش پترس ایرانی بود. کاش یه شب از همین شبا میومد تو مملکت ما و یه فکری به حال سوراخی که تو دیوار اعتماد مردم ایجاد شده میکرد. یه فکری میکرد قبل اینکه خیلی دیر بشه و دیوار خراب شه رو سر خود مردم و مملکتشون. نمیگم اوضاع سیاهه و نمیگم همه چی تاریکه. هیچوقت هم قرار نیست یه مملکت بدون مشکل باشه و یه جای کارش نلنگه. مسئله اینجاس که نوع برخورد ها و نوع مدیریت باید جوری باشه که همیشه و حتی در سخت ترین شرایط اعتماد مردم به دولت و حکومتشون حفط بشه، که هیچ چیزی از این با ارزش تر نیست و نمیتونه بقای یه نظام و حکومت رو رقم بزنه. یه مرحمتی کنید و این تبری که از دست دشمنانتون گرفتید رو خودتون دو دستی حواله ریشه های خودتون نکنید. با تشکر

ب.ن: برگشتیم.

جواب ب.ن: به سلامتی.

ب.ن ۲: بیا. شانس نداریم که. یه بارم ما یه ایده درست حسابی به ذهنمون میرسه بیست و سی و دار و دسته صرفا جهت اطلاع عین همونو تو کارشون پیاده میکنن. آقا این داستان پترس فداکار امروز و قبل بیست و سی نوشته شده. انگ کپی مپی نچسبونید به ما که خدائیش خیلی نچسبه. اعصاب معصابم ندارما.

ب.ن ۳: وبلاگ انگلیسیم رو هم به روز کردم بعد مدت ها. با یه مطلب در مورد کوروش و داریوش و هرچی پادشاه عقب مونده ایران باستانه

MeView

http://themeview.blogspot.com

+ زاييده ذهن محسن طيب - پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 - 17:24 |

خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. لعنتی همینشه که خیلی آزارم میده. یه آشنایی ساده که برادرم و خانومش واسطه اش شدن اینقدر ادامه پیدا کرد تا اونو به یه بخش بزرگی از زندگی من تبدیل کرد.  سه سالی که با هم بودیم بهترین روزای عمرم بود. رابطه مون با هم به قدری نزدیک بود که خیلی وقتا خیلیا شوخی یا جدی چیزای نامناسبی رو بهمون نسبت میدادن. تقریبا هر جایی که میرفتم و امکانش بود با خودم می بردمش. هیچوقت قصد بی ادبی و گستاخی نداشتم ولی خب بعضی وقتا هم حضورش تو مهمونیا و جاهای خودمونی یکم تو ذوق صاحب مجلس میزد. یکی دو بار هم این مسئله رو بهم رسونده بودن دورادور ولی چیکارش میکردم خب... رابطه مون خیلی از این حرفا برام مهم تر بود. گور بابای هر کی که چشم دیدنشو نداشت.
چه خاطراتی که ازش برام مونده. یکی دو تا از سفرایی که با هم رفتیم رو مخصوصا هیچوقت فراموش نمیکنم. یه بار اردبیل رفته بودیم یه منطقه ای به اسم بند اونجا کم مونده بود بیفته تو آب. خدا رو شکر که به موقع دستشو گرفتم وگرنه شاید این اتفاق تلخ خیلی زودتر میفتاد و مجبور میشدم اینارو خیلی زودتر بنویسم. یه شب هم که بالاخره فرصت پیدا کردیم و باهم رفتیم بیابونای جاده قم برا رصد چیزی نمونده بود که تو اون تاریکی وحشتناک همدیگرو گم کنیم. یادش بخیر. چه لحظه شیرینی بود وقتی که بعد یکی دو ساعت گشتن پیداش کردم و دیدم که تنهایی یه گوشه رو سنگا نشتسه زل زده به آسمون. ولی چه فایده.
ولی چه فایده که همیشه بعد از جدایی و رفتن یه عزیز یادآوری خاطرات شیرینی که ازش به یادگار مونده فقط دل آدمو میسوزونه و یه خودآزاری محضه. اونم برای یکی مثل من که خیلی وقتا خاطره هایی که با بعضیا دارم رو بیشتر از خودشون دوست دارم و بخاطر هموناس که اصلا باهاشون سر میکنم. بگذریم. نمیدونم چرا ولی قانون لعنتی دنیای لعنتی تر ما اینه که هر شروعی یه پایانی داره و بخاطر همینم بود که دست کثیف سرنوشت جدایی ما رو خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارشو داشتم رو صفحه این روزگار حک کرد. خیلی سعی کردم این چند روزی که از جدایی مون گذشته رو هضم کنم. دوست داشتم بیاد بشینه باهم حرف بزنیم و قانعم کنه که تو این موقعیت باید میرفت و اینجوری منو تنها میذاشت. ولی نیست و اینجوری که معلومه دیگه برنمیگرده. نمیدونم بخدا. فقط اینو میدونم که از روزی که لیوان عزیزم گرفت به چهارچوب در اتاقم و تو دستم شکست و شیشصد تیکه شد دیگه دل و دماغ اینترنت اومدن رو هم ندارم.

ب.ن: آقا لعنت به این فیسبوک که منو از وبلاگ نویسی غافل کرده.

ق.ن: بیشتر میام اینورا. عاشق وبلاگم هنوز.

+ زاييده ذهن محسن طيب - یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 - 20:6 |

خوزستان استان عجیبیه. گرما، نفت، دریاچه های فصلی، نیشکر و دشت های فوق العاده سر سبز و خاک حاصلخیز. خیلی فرق داره با اون بیابونی که باشنیدن اسمش تو ذهن میاد. دشت عباس اوج سفرمون تو خوزستان بود.
من امسال عید رفتم سمت جنوب. طبق سنت هر ساله خانواده که عیدا میریم یه سفر دور و دراز امسال قرار گذاشتیم که بریم از اراک، لرستان و خوزستان دیدن کنیم و از چهارمحال و بختیاری و اصفهان و قم برگردیم تهران. مسیر همه چیز توش در نظر گرفته شده بود. بیابونا و کارخونه های اراک، جاده های فوق العاده قشنگ مسیر اراک به خرم آباد که با کوه ها محصور شده، و همینطور خرم آباد به اندیمشک که پر از تونلای طولانی و ترسناکه با یه طبیعت فوق العاده سر سبز، گرما و خرمای خوزستان و شبایی که جون میده برای نجوم و رصد با دوربین دو چشمی، بهشت چهارمحال و بختیاری که به لطف بارون خدا تو سرسبزی لنگه نداره، از اونجا هم دور زدن اصفهان مستقیم به سمت قم. زیارت و راه و افتادن سمت خونه. همه دقیقا برنامه ریزی شده برای پنج یا نهایت شیش روز که اگه تصمیم گرفتیم یه جا بیشتر بمونیم. همه چی طبق برنامه پیش رفت تا رسیدیم خوزستان.
عکس یه پدر بود با پنج تا پسرش. پنج تایی شون هم شهید شده بودن تو جنگ. حالا این برای خود من یکم سنگین بود. ما پنج تا برادریم. دو تاشون ازدواج کردن و دو تای دیگه هم یکی هفته دیگه و اون یکی اول تابستون همین امسال قراره برن قاطی مرغا به قولی. اون عکس عکس یه پدر بود. کنار عکس پنج تا پسر شهیدش. من که نمیتونم تصورشم بکنم.
خوزستان استان عجیبیه. جاده ها اگه یکم تنگ تر بودن و دره ها اگه یکم ترسناک تر اصلا نمی شد تفاوتی تو جاده هاش با جاده های شمال حس کرد. شلوغی شونو میگم. کیپ تا کیپ ماشین بود. نزدیک اندیمشک اینقدر ترافیک بود که 25 کیلومتر رو تو دو ساعت رفتیم. رفتیم و رسیدیم به دوکوهه. قرار نبود شب رانندگی کنیم. شب رو اونجا موندیم تو چادر. به همه خر و پف هایی که از چادرای اطراف شنیدیم می ارزید. عکس پدر و پسراشو اونجا دیدم.
ما همه جا رفتیم. تونلای بزرگ رو اینقدر بوق میزدیم تا ماشینای دیگه تحریک بشن وبوق بزنن. بوق میزدیم اینقدر که اعصاب کامیونا خورد میشد و بوق ممتد میزدن تا بلکه مردم از رو برن. از رو میرفتیم ولی فقط تا آخر همون تونل. تونل بعدی همون آش بود و همون کاسه. گواهینامه من هنوز یه سالش هم نشده. 110 تا بیشتر نمیرفتیم که گیر پلیس نیفتیم. با این وضع ولی لذت عجیبی داشت مسیر. دوست نداشتم برسیم به مقصد به این زودیا.
رفتیم پاسگاه مرزی فکه. نهایتش یه کیلومتری مرز. قدش از من کوتاهتر بود. ولی خیلی محکمتر و اتوکشیده تر از من مسافر. 13 ماه از خدمتش گذشته بود. میگفت دیشب یه وجب خاک نشسته بود رو سرش تو سنگر کمین. ولی نمیتونست برگرده عقب چون تو خاک عراق بودن و در صورت دیده شدن خونشون حلال. اونجا بودن چون پارسال چندتا منافق بی پدر اومده بودن اینور تو سنگرا و خاکریزا مین گذاری کرده بودن تا هر کی شد بفرستنش هوا. مسافر و سرباز براشون فرقی نمیکرد. فکر کنم تازه بیست سالش شده بود ولی نگاهش خیلی بزرگ تر بود.
لب کارون هم رفتیم. پلیس چند نفر رو که مست کرده بودن و به ماشینای عبوری فحش میدادن رو دستگیر کرد. گدا اونجا زیاد بود. انگار همه مشکلات مملکت جمع شده بودن تو اون یه تیکه. فروشگاه رفاه ولی باز بود وقت نهار. سپیدترین چیزی که از لب کارون تو خاطرم مونده.
میدان نفتی آزادگان. صورتای آفتاب سوخته ای که داشتن بیابون رو آسفالت میکردن. کارگرایی که راه تانکرای نفت رو هموار میکردن. نهرهایی که از چند ده کیلومتری کنده بودن تا آب کارون رو بیارن اونجا ها. شایدم بهمنشیر بود. نمیدونم. دماسنجی که 42 رو نشون میداد. پاییزی بود تازه به قول بابام. مرد میخواد تابستون اونجا بمونه. پرسیدم. گفتن همیشه اینجاییم.
شهدای گمنام. یکمی سخته توصیف حال و هوای غریب جاهایی که بودن. خیلیا میرفتن استقبال قبرای بی اسم. دیدنی بود حال و هواشون. میشناختن همو انگار.
8 ساعته 800 کیلومتر رو کوبیدیم اومدیم تهران. حسرت میخورم که چرا عجله کردیم.

ب.ن: سال نو مبارک. تبریک مفصل باشه برا وقتی که خودمونم نو شدیم

+ زاييده ذهن محسن طيب - جمعه نوزدهم فروردین 1390 - 13:44 |

 ق.ن: نویسنده هیچ مسئولیتی در قبال کامل نخواندن این مطلب ندارد.

اعراب موجوداتی هستند که نفت خورده و دوبی تف می کنند و اصولا احترام عجیبی برای زنان قائلند که ایهام عجیبی در این حرف نهفته است برای آنهایی که اهل تفکر تشریف دارند. شکم های بزرگ، چفیه های سفید و دشداشه یا اسمش هر کوفت دیگری که هست جز جدایی ناپذیر این موجودات بوده و خداوند با آفرینش آن ها حجت را بر خلق تمام کرده است که هو قادر علی کل شی. قربان رحیمی و رحمانی خدا بروم که کماکان و با وجود همه خون هایی که به دلش کرده اند این جماعت را شایسته حیات دانسته و منابع زمین را بر ایشان حلال دانسته است که اگر به ما یا حداقل به من بود عربی نبود و اگر هم می بود جایگاهی بالاتر از جایگاه پلانکتون ها در هرم غذایی اقیانوس نمی یافت.

باری، امروز روز گردش روزگار اعراب را بدجوری کیفور کرده است و به جایی رسانده که می بینیم. نفت دنیا، پول دنیا، درصد بالایی از جمعیت دنیا و خیلی از چیزهای دیگر دنیا را از بد روزگار اعراب به دست گرفته اند. می گویم از بد روزگار چون عرب امروز همان عربی است که جمعی از بهترین مردان دنیا را داشت و قدر ندانست. نفت و پول و جمعیت که جای خود دارد. امروز سیری شکم کار اعراب را به جایی رسانده که معمر قذافی ها و حسنی مبارک ها که از هوش و آی کیو در حد بند تنبانی که از شلوار یک سلول خاکستری در رفته است هم بهره ای نبرده اند به مقام و پادشاهی می رسند. شکم عرب امروز آنقدر بزرگ است که 30 سال طول می کشد تا از جا برخیزد و تصمیمی که 30 سال پیش گرفته را عملی کند. پول و زن آنقدر در چشم شان بزرگ شده که دیگر به غارت رفتن شرافت و تاریخشان را یارای دیدن نیست. امروز کسی را عرب اطلاق کردن بی احترامی است و چه بسا خود اعراب هم از عرب بودنشان فراری اند. همین است که دوبی می سازند تا مدرن شوند و دیگر عرب نباشند. نانسی و نوال تربیت می کنند تا هنرشان را متعالی نشان دهند و ... با وجود همه این ها هنوز عرب مانده اند.

مصر و لیبی و بحرین و اردن و عمان و تونس و الجزایر را که می بینم تعجب میکنم. اینها همان اعراب اند؟ چفیه هایشان کجاست؟ دشداشه یا اسمش هر کوفت دیگری که هست کو؟ چرا در مصاحبه هایشان انگلیسی هم می توانند صحبت کنند؟ شکم هایشان چرا از بشکه نفت کوچکتر است... خیلی کوچک تر است اصلا. چندین بار نگاه کرده ام و تنها چیزی که دیده ام چندین هزار جوان عرب بوده است که به خیابان ها آمده اند. و آنقدر ایستاده اند تا یا گلوله خورده اند و یا به خواسته خود رسیده اند. عرب؟! گلوله؟! باور نمی کنم.

ذهن کوته بین این پاراگراف آخری را سیاسی می پندارد و پیامی پنهانی به ناراضیان داخلی که بیائید و بمانید تا یا بمیرید یا برسید به خواسته هاتان. ذهن واقع بین و سیاست نزده اما مطلب را همانطوری که هست می خواند. همانطوری که من نوشته ام. همانطوری که جوان عرب می خواهد.

امروز اعراب بر علیه خودشان انقلاب کرده اند. معمر و حسنی و عبدالله بهانه اند. هم سن و سال های خودمان را عشق است که به خیابان آمده اند تا برچسب بدچسب عرب سابق را از تصویرشان بردارند و نشان دهند که استحقاق اینهمه بیزاری و بدبینی ندارند. تا بگویند عرب 2011 خدائی عرب قابل تحمل تری است. بی تعارف تا همین چند روز پیش اصطلاح بیداری عرب را که می شنیدم می خندیدم و می گذشتم. اما الآن به حکمت آفرینش این جماعت پی مبرم. انقلاب عربی عجیب است اگر تصورمان از اعراب همان تصور قدیمی باشد. این روزها بدجوری در دل آرزوی پیروزی شان را دارم. ماهی را هم که هر وقت از آب بگیری تازه است.

 

ب.ن: بالاخره برگشتم!

+ زاييده ذهن محسن طيب - پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 - 21:18 |

خدائیش از خودم انتظار نداشتم. 100 روز بدون جیم دال ب زندگی کردم! 100 روز... هیچ دلیل خاصی هم نداشتم. نه وقتم پر بود نه اولویت دیگه ای به جز نوشتن داشتم. فقط و فقط فراخی * بود و توهم کمبود ایده. راستش وبلاگ انگلیش هم بی تاثیر نبود. از وقتی هم که فیلتر شد دیگه رسما انگیزه مو از دست دادم. ولی خسته شدم بابا. ترکیدم. اینهمه اتفاق افتاد و جیم دال ب سکوت کرد. آقا من برگشتم. عجیبم برگشتم. مگه میشه انقلاب بشه تو مصر و لیبی و اینا و من ننویسم؟ یا یارانه ها هدفمند بشن و من ساکت بمونم؟ اصلا مگه میشه ایران خودرو روآ سال بزنه ما در خفا بخندیم؟ آقا من برگشتم تا بزنم تو دهن همه ننوشتنا و گفتن برگشتنا ولی برنگشتنا. خدائیش برگشتم. این پنجشنبه “برگشتن پارتی جیم دال ب” همین جا همراه با نقد انقلاب جماعت عرب. بیاید لطفا

فیس بوک هم هستم... با این اسم پیدام کنید:

Mohsen Tallest Man Standing

+ زاييده ذهن محسن طيب - سه شنبه دهم اسفند 1389 - 20:42 |

نمیذارن دیگه...خدائیش نمیذارن یه بارم که شده 24 ساعت کامل به ایرانی بودن خودمون ببیالیم! همیشه یه هموطن دلاوری پیدا میشه که در عین نشون دادن گوشه ای از برتری های ما جماعت ایرانی، آبروی ما جماعت ایرانی رو هم به باد میده.قضیه از اونجایی شروع شد که بنده بالاخره بعد قرن ها تحریم نمایشگاه های متعدد (بخونید تضاعف زوایا)( سعی کن خودت بگیری منظورمو)(بیا من وایمیسم تا تو بگیری)...(آفرین) عزم لازم برای رفتن به نمایشگاه الکامپ رو جزم کردم اما در لحظه آخر نرفتم و عوضش رفتم نمایشگاه تلکام! تازه تلکامم اگر نبود به خاطر داداشم و غرفه ای که اونجا داشتن و هیجان انجام اولین ترجمه همزمان عمرم ( که البته میسر نگردید لامصب) بهونه ای برای رفتن نداشتم چرا که اصولا نمایشگاه تخصصی مخابرات کجا منِ دانشجویِ سال دومیِ مترجمیِ انگلیسیِ که نهایت ربط زندگیش به مخابرات بعد از رشته داداشش بودنش فرت فرت مس مس دادن و ژاژ خاییدن با موبایله کجا.القصه ابر و باد ماد و اینا دست به دست هم دادن و اینجانب با توجه به غیبت ناگوار استاد معزز درس گرامی تنظیم خانواده (حیف. اکسیر جوونیه بس که شعف دست میده به آدم سر این کلاس!)(نخ سوزن اگه 6-7 تا نخاله باشید پیش هم) و روز آخر تلکام بودن با برادر تماس گرفته و به راه شدم به سمت نمایشگاه. خدائیش با بی آر تی چمران آخرین بهونه ها هم برای منصرف شدن از رفتنم گرفته شد چرا که اصولا از در دانشکده مون تا نمایشگاه رو با بی آر تی میشه در عرض فرت ثانیه طی فرمود.
سرتو درد نیارم رفتیم و رسیدیم و 1000 تومن ورودی پیاده شدیم و با توجه به تنفر عمیق از ایرانسل سوار متوسطبوس (!) هایی که از طرف این شرکت (احتمالا!) گذاشته بودن ملت رو جابجا کنن  نشدیم و از همین رو اندازه 700 بار سعی صفا و مروه پیاده رفتیم و دهنمون مسواک شد تا به سالن 10-11 و برادر مورد نظر و گرامی مون رسیدیم. تا اینجا اصولا همه چی خوب پیش رفته بود و من کماکان شادی اندر کف منتظر برادرم بودم تا بعد خداحافظی از همکاراش تو غرفه شون بیاد و بریم با اون چینی ها و آلمانی های عزیز انگلیسی بلغور فرموده و به چشم ببینیم مفید بودن این زبان آشغالی اجنبی را.اما از شانس زاقارت ما دیدیم نمایشگاه تر تشریف داشته و مستر بن لیو و اون آلمانیه نیستن. اما چه خیال اونجا چیزی که زیاد بود خارجی (= چینی!) بود و منم که فارغ از ملیت این جماعت گلابی فقط یکیو میخواستم که انگلیسی بلد باشه ناکام از دنیا نرم (کی بشه یه نمایشگاه یکم جذاب بین المللی دیگه بذارن که من عزم و اینامو جزم کنم برم)(اونم آیا برم آیا نرم!)(جوونیم دیگه).الهذا رفتیم غرفه شرکت چینی هوآوی که بن لیوی منگل قرار بود اونجا باشه و نبود و عوضش یه عالمه چینی دیگه بودن که انگلیسیشون در حد اسب ابلق خواجه نصیرالدین طوسی هم نبود.در همین اثنا داداشم بناگاه فرتی منو هل داد به سمت غرفه و یه گوشی آشغال چینی هم که برای نمایش گذاشته بودن اونجا رو داد دستم گفت بپرس از یارو اندر باب فواید و اینای این گوشی را.من که اولش هنگ فرموده بودم برای لحظاتی تا بخودم اومدم دیدم با چینیه داریم در مورد اقتصاد ایران و چین و اینا حرف میزنیم و کلا گرامری که اینهمه عرق براش ریخته شده رو به باد فنا داریم میدیم؛ من چون واقعا اولین بارم بود با یه موجود زنده خارجی انگلیسی حرف میزدم و اون چون چینی بود پس حق داشت!
همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت که ناگهان آقای چینی گفت البته یه مدل گوشی دیگه داریم که با توجه به نیازهای شما راست کار خودتونه و بنده خدا برگشت گوشیو بیاره بهم نشون بده که دید زرشک... در باطری گوشی که دزدگیر بهش وصل بوده هست و بقیه اش نچ! گویا آقای دزدی که بنا به فرض شخصی من تا حداقل 5 دقیقه اونجا مثل بز اخوش وایساده بود و با دوستاش به چینیه تیکه مینداختن و سرکارش میذاشتن اونجا بود حسابی هوش ایرانیش گل کرده بود و ...
چی بگه آدم خدائیش.خیلی فاجعه بود.خیلی.چینیه چشاش پر اشک شده بود.شاید یکی دو سال از من بزرگتر بود تهش بیچاره. اینقدر گشت تا مسئول غرفه شون اومد و بهش دلداری داد و بی خیال شدن.همونم شد که 2 ساعت مونده به تومو شدن نمایشگاه غرف شونو جمع کردن کلا.ادعا می کنیم بهترین فرهنگ دنیا، مردم دنیا رو داریم ولی وقتی همچین چیزایی رو میبینیم خودمونم به خودمون شک میکنیم که نکنه همه اش یه حباب خرجون پوست کلفت باشه که بالاخره یه روز با این سوزنایی که بهش میزنیم بالاخره یه روز میترکه سرمون آوار میشه.یه بشکه که نه...یه فنجون فرهنگ گاهی لطفا!


ب.ن 1: این پست و این قالب جدید یعنی اووووووووووف....جیم دال ب برگشت!
ب.ن 2: چهار منهای یک ساعت طول کشید نوشتن این پست.قربون مختار و سریالش برم که همیشه رشته همه چیز آدمو پاره میکنه برای یه ساعت.

 

 

+ زاييده ذهن محسن طيب - جمعه بیست و هشتم آبان 1389 - 23:11 |

عجیبه که من در به در دنبال وقت برای به روز کردن وبلاگ انگلیسیم میگردم اما به این وبلاگ که میرسه رسما از ایده تهی میشم (گویا من کماکان خورشید درخشان ادبیات تشریف دارم) دارم رو قالب این وبم کار میکنم.میام بالاخره تو چند روز آینده نسخه جدید خودمو و جیم دال ب رو رونمایی میکنم.تا اونموقع برید وب انگلیسیمو بخونید (از این انشا نتیجه میگیریم که همون اول می گفتم اون یکی وبلاگم به روز شده سنگین تر بودم که و اینا)( دو تقطه دی)( هر هر در واقع)( یوسف گلابی است) (یوسف یکی از بچه های یونی است که به من گفت وبلاگم را به روز بنمایم)( من هم نمودم...و اکنون یوسف جان بیا کامنت بده خودت را هلاک بنما)فلذا اینم آدرس اون یکی بلاگ بنده(که شصت بار گذاشتمش و دوباره میذارم)( در واقع شصت و یه باره میذارم)( باشد که رستگار شویم) :

MeView

http://themeview.blogspot.com

+ زاييده ذهن محسن طيب - چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 - 23:25 |

خدائیش کم به فنا نرفتن مردم دنیا... یکی برای معروف موندن از خودش و آقاشون (!) سی دی حریم خصوصی (یاد اون روزا بخیر)( ای بابا روزایی که به حریم خصوصی مردم وارد می شدیم تو وبلاگ دیگه)( آقا بیا بیرون...هنوز گیر کردی تو حریم که) میده بیرون. اون یکی آدم میکشه میخوره چون بهش الهام شده...حالا هم که چهار تا منگل پیدا شدن قرآن اتیش میزنن. نه خدائیش...یکی نیست به اینا بگه بابا جماعت اسکل، صنعت چاپ و نشر و این چیزا یه قرنه اختراع شده. شما اتیش بزنین اینا هم میارن چند صدهزار جلد دیگه میدن بیرون...اصلا از جنس نسوز میزنن تا چشتون هم در آد. اونوقت چی میگید؟ نکنه میرید تو عربستان از اون کارایی که بچه ها تو شلوارشون میکنن (ادب آداب دارد عزیز من)( یاد اون مرد معروف افتادم فلذا گلاب دوبار به روتون) اونجا میکنید تا مثلا مسلمونا رو آب ببره؟ واقعا که...شما کجاتون آدمه آیا؟!

ببین چی بود که باراک اوباما، آنجلینا جولی و بنده جیم دال ب (چی فکر کردی داداش) به اضافه چندین میلون نفر دیگه محکوم کردیم این عمل رو.اون پاپ عقب مونده که سوابق بسیار روشنی در ارشاد کودکان داره هم این کار رو کرد.اما چه فایده که اون فهمید و این گلابیا درک نکردن. جالبه دم کاخ سفید فقط 6 نفر جمع شدن و قرآن رو پاره کردن...ماشالا...رو که نیست!

ولی خدائیش الآن چی شد؟ مثلا بگیم 200-300 تا هم قرآن سوخت این وسط. با اینکه انتقام صاحبش برقراره و مطمئنا تو راه ولی جدا از اون غیر اینه که مسلمونا متحد تر شدن؟ البته متاسفانه عرب بودن بخش عظیمی از مسلمونا کماکان مشکل بزرگیه (بی ادب نژادپرست)(بیا..اینم سیاسی شد.الان میگن طرف منظورش احمدی نژاد پرستیه)(کسی نگفت؟)(عجب!) و کماکان خیلی با اون چیزی که اسمشو میشه گذاشت یکپارچه فاصله هست.ولی همینم خودش کلیه.همینکه رگ غیرت خیلیایی که خوابشون برده بود جنبید ( از جمله خود عزیزم) کافیه در قبال همچین عمل کوچیک ناچیز اه اه ریز می بینمت و اینایی.ایشالا یه روز دودمان این عقب مونده ها رو به همراه جورابشون پرچم میکنیم.بزن اون تک تیر قشنگه رو...آ ماشالا...بزن که ایشالا عذب از دنیا نری!

این پست به زیان ساده: نه داداش... کماکان مال این حرفا نیستی.اسلام نفوذش اصولا خیلی بیشتر از آی کیوی جلبکی شما تشریف داره.منتظر تحریم ها از طرف یکی از بزرگترین بازارهای مصرف جنسای آشغالیتون ( حالا یکم با کیفیت!) باشید. با تشکر

ب.ن ۱- : فهمیدید که چرا آدما دیگه باهوش ترین نوع حیات نیستن؟ از این عقب مونده ها بپرسید که آتیش بازی کردن.میگن چرا!

ب.ن: خدائیش حالا بیا به اینم مسلمونا بگو وقتشه...کیه که گوش بده!

ب.ن 2: ا...این منم که دارم مینویسم؟

ب.ن 3: عجب!

ب.ن 4: وبلاگ انگلیسیم دگرگون شد. هم خودش هم آدرسش.به روز هم شد.اینم لینک جدید:

MeView

http://themeview.blogspot.com

+ زاييده ذهن محسن طيب - دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 - 21:6 |